درنگ مکن ...   

 

اگر می‌خواهی برای این دل خسته خبری از تعبیر رؤیا بیاوری، درنگ مکن ...

تو مگر نمی‌دانی که شاعران زود پیر می‌شوند و می‌میرند ...

 

من تمام این سال‌ها پرده‌نشین همین شب بوده‌ام

همین شب تاریک بی روزن

همین شب تاریک بی خبر از آفتاب

و با همین دستان کوچکم ستاره چیده‌ام برای برآمدن روز!

 

اگر آفتاب را به دوش می کشی تا امتداد دریچۀ من، درنگ مکن

چرا که دخترکان پرده‌نشین از شب بی روزن در هراسند...

 

آی!

با توام!

کودک پابرهنۀ کوچه‌های جنوب

من نشانی آفتاب را از تو طلب دارم

 

 هزار دریا گریسته‌ام در امتداد نیامدن تو

با هزار خورشید به دیدارم بیا ...

 

لینک
شنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳٩٠ - نفيسه مرادی

   کجاست سمت حیات؟! ...   

 

نمی‌خواهم ماهی این برکه باشم

تنها در حصار ...

 

با همین پای خسته و در همین مجال کوتاه

می خواهم راه دریا را بپیمایم ...

 

نمی‌خواهم خسته پای از دایرۀ هستی بیرون نهم؛

خسته و سرشکسته ...

می‌خواهم بالا بگیرم سرم را و به آسمان و خدای آسمان نگاهی پر غرور بیفکنم؛

که این منم

همۀ این راه دراز را پیاده آمده‌ام

داد خود را از روزگار بیداد ستانده‌ام!

 

دستان من اینک چونان پدرم کاوه تواناست بر برافراشتن پرچمی،

در دلم چون او آتشی‌ست که تا عرش شعله می‌کشد،

هنوز می‌دانم که اگر از این دل پریشان دعایی خیزد، شرم دارد آستان الهی که اجابت نکند آن را ...

 

از تبار خستگان و ماندگان نبوده و نیستم

که تقدیر فرومایگان را سر خم کنم ...

 

بر آنم که از این برکه بگذرم و به دریا بپیوندم ...

 

لینک
یکشنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸٩ - نفيسه مرادی

   چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی ...   

 

 

 

 

 

 

گمان نمی‌کردم از پس آن همه حرف و حدیث ناشنیده،

تنها تلخی حرف ناشنیدۀ تو باقی بماند و ... دیگر هیچ!

 

خسته‌ام ...

 

یعنی تو گفته بودی که مرا نمی‌شناسی و من،

نشنیده بودم؟!

یعنی نگاه سادۀ من،

تلخی دیدار تو را روشنی آغاز پنداشته بود و ..

به خطا رفته بودم؟!

 

یعنی از پس این همه سال بد و روز پر گریه،

این همه آرزوی دور و خواب بی تعبیر،

هنوز من فرق میان نگاه تو و دیگران را در نمی‌یابم؟! ...

 

خسته‌ام!

 لبخند تو بی‌انتهاست و شب من نیز هم!

لبخند تو زیباست و اندوه من ....

 

عطر بهارنارنج‌های ایوان حافظیه و رؤیای نیمه‌شب مهتاب،

این همه راه رسیدن به آن همه آرزوی محال را

آیا به خطا رفته‌ام؟!

 

نه! ...

به خدا که در من تاب اشتباه دوباره نیست؛

بگو که راه را درست آمده‌ام!

 

دردت به جان آشفتۀ شب زنده‌دارم؛

بگو که رد رؤیا از نگاه نازنین تو می‌گذرد ...

 

افسوس!

در دیاری که اهالی آن با عشق بیگانه‌اند،

شاعر که می‌شوی، مردمان از صدای تو می‌گریزند،

عاشق که می‌شوی، از نگاه تو نیز حتی ...

 

به گمانم کسی نمی‌داند،

اما تو باید از این نگاه منتظر و این دست لرزان دانسته باشی؛

نه عطر بهار و نه نوازش نسیم،

از تمامی زمین و آسمان و شب و روز این روزگار

تنها فرصتی کوتاه می‌خواهم؛

 

به خدا که هیچ نمی‌خواهم،

جز فرصتی کوتاه ...

فرصت کوتاه بوسیدن رخسار تو را!

 

حاشا!

حاشا که این اندک بسیار

سهم من نباشد ...

 

 

 

 

 

*  ای وای بر من و دل امیدوار من ...

* به ناله کار میسر نمی‌شود سعدی            ولیک نالۀ بیچارگان خوش است، بنال

 

لینک
شنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٩ - نفيسه مرادی

   گفتی به ناز بیش مرنجان مرا، برو ....   

 

همین‌جا که نشسته‌ام،

روبه‌روی این دری که باز می‌شود،

عبور گاه به گاه تو را دوست می‌دارم ...

 

 

 

افسوس! که نگاه نگران مرا در نمی‌یابی ...

 

باشد! نه نگاه من و نه نوازش دستان تو

اما، تو را به تمامی این گریه‌های ناتمام، تنها دمی بخند!

دردت به جان بی‌قرار و دل منتظرم

شادی نگاه ناشادم

لحظه‌ای بخند ...

 

با من بگو؛

«تو را چه می‌رسد ای آفتاب پاک‌اندیش

تو را چه وسوسه از عشق باز می‌دارد؟!»

 

 

راستی می‌دانستی؟!

چقدر دلم می‌خواست روزی تو را به نام می‌خواندمت و با تو می‌گفتم؛

عطر بهارنارنج‌های صد ایوان حافظیه در نگاه توست! هر چند به جانب من نمی‌نگرد ...

 

«در سرزمینی که عاشقان آن، خانه‌نشین‌اند»،

تو را در هیاهوی بی‌حاصل این شهر

در زیر همین آسمان تیره

در میان این همه غبار

در خاموشی این همه فریاد

در غم بی مهری تو

دوستت می‌دارم ساده‌دل صبور من!

 

 

 

پ. ن١:  بیا که بی تو به جان آمدم ز غمناکی

پ. ن٢: همه قبیلۀ من عالمان دین بودند                     مرا معلم عشق تو شاعری آموخت

* اشعار متن به ترتیب از حمید مصدق و یغما گلرویی

 

 

لینک
شنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٩ - نفيسه مرادی

   برای تو ای روز اردیبهشتی ...   

 

به یاد قیصر عزیز

که آغاز نامش، سرانجام عشق بود ...

و روز رفتنش، آغاز اندوه ...

 

چه اسفندها ... آه!

        چه اسفندها دود کردیم!

برای تو ای روز اردیبهشتی

                          که گفتند این روزها می‌رسی،

                            از همین راه! ....

 

 

* دریغ!

اینک قطار رفته است،

و آن همه رؤیای اردیبهشتی را با خود برده است ...

 

حالا تو نیستی و درد، ...

نام دیگر من است!

 

لینک
جمعه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸٩ - نفيسه مرادی

   می خواهم بروم ...   

« شکسته‌دل تر از آن ساغر بلورینم

که در میانۀ خارا، کنی ز دست رها ...»

 

 

هرگز ستایشگر تقدیر نبوده‌ام،

با این همه ...

اقرار می‌کنم که شکست مرا!

آن‌گونه که گویی، هرگز نبوده‌ام!

 

دیگر، از هیچ دریچه‌ای چشم به راه بهار نخواهم بود!

دیگر از هیچ روزنه‌ای آبی آسمان را نخواهم نگریست!

دیگر نه رؤیای اردیبهشت و ... نه سرود ستاره

نه نوازش باد و ... نه زمزمۀ باران

نه خیال خوش سحرگاهان!

 

روا نبود که راه رسیدن رؤیا را،

بر دیدگان پر حسرت بارانی‌ام ببندی

و دل شکستۀ این خسته‌ترین را

ریشخند تلخ‌ترین نگاه‌ها کنی ...

 

حالا می‌خواهم بروم

می‌خواهم از کنار زندگی آرام عبور کنم،

میان این همه راه، که به کوچه‌های سادۀ مهربانی می‌رسند،

نشد که راهی، به دیدۀ منتظر من رسد! ...

 

می‌خواهم از کنار زندگی عبور کنم،

که در میانه، جایی برای من نیست!

 

گاهی گمان می‌کنم، اندوه را من آفریده‌ام،

که چنین با من است و در من ...

گاهی گمان می‌کنم ...

بگذریم!

 

* « فردا اگر ز راه نمی‌آمد                   من تا ابد کنار تو می‌ماندم »

* شب، هم‌چنان شب است ...

 

 

 

لینک
دوشنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٩ - نفيسه مرادی

   به آنان که خود می‌دانند...   

 

 

دریغا دوستی که رنگ می‌بازد ...

 

چشم گشودم و دیدم که تنهایم!

دیدم که از آن همه "تنهایت نمی‌گذارمِ" بی دریغ،

تنها خاطره‌ای به جای مانده است ...

 

دیدم ، به چشم خویش دیدم،

که با نگاهی بیگانه می‌نگرید مرا،

با زبانی بیگانه سخن می‌گویید با من،

دیدم و بر این همه بیگانگی گریستم!

 

 زمین به زیر دو پایم لرزید،

آن هنگامه که دیدم مهر بیکران مرا به هیچ گرفتید و دست خواهش مرا،

- از پس این روزگار حقیر-

به یکی جمله‌ی ساده،

که؛ " دیگر وقتی برای تو نخواهم داشت"،

"هوای حوصله‌ی تو نیست اکنون"،

"تو را امدادی از جانب من نمی‌باید"، ...

آری ...

به یکی جمله‌ی ساده‌ی سخت ناآشنا،

دست خواهش مرا راندید ...

 

دریغ از من که تمامی روزهای سیاه سال بد را،

به عشق شمایان زیستم

و در باور مهرتان نفس کشیدم!

 

 

روزگار غریبی‌ست ...

جدایی سایه می‌گسترد و عشق،

در پس کوچه‌های این راه بی بازگشت،

جان می‌بازد ...

 

   

لینک
شنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸۸ - نفيسه مرادی

   چه غریب ماندی ای دل! ...   

 

یاری اندر کس نمی‌بینیم،

                                  یاران را چه شد؟!

دوستی کی آخر آمد،

                              دوستداران را چه شد؟! ...

 

 

 

لینک
چهارشنبه ٢۳ دی ،۱۳۸۸ - نفيسه مرادی

   باور کنید ...   

 

 

"بگو چگونه بگویم: دوستت دارم؟!

وقتی مردان گُر گرفته در بستر

این جمله را به روسپیان کهنسال می گویند!"

 

نه! دیگر هرگز نمی توانم ...

نه! دیگر هرگز نمی گویم ...

چقدر برخی واژه ها غریب شده اند برایت!

دیگر صدای مرا در دوردست باور هیچ دوست داشتنی نخواهی شنید ...

 

اینجا مردمان معنای برخی واژه ها را در نمی یابد،

و تو البته بیش از همه ...

افسوس

پس چگونه بگویم: دوستت دارم؟!

 

آری!

من، ساده سرودم که تو را دوست می دارم،

دریغ که نمی دانستم

سادگی در این دیار برادر مرگ است!" "

 

دیگر زمان گذشته است،

دیگر ...

من، هیچ چیز و هیچ کسی را

در این زمانه دوست ندارم!

 

باور کنید ...

 

 

* اشعار داخل گیومه از یغما گلرویی

لینک
شنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸۸ - نفيسه مرادی

   نفرین به عشق باد و به هستی باد ...   

 

به طاهره حبیبی؛

خواهر روزهای تنهایی ام ....

 

 نفرین به روزگاری که با عشق بیگانه ست ...

 

مبادا به حرفی، نگاهی، اشارتی، تو را رنجانده باشم!

که خود از دردی جانکاه در رنجم،

تو می دانی،

درد از دست دادن آنچه دوست می دارم

و داشتن آنچه دوست نمی دارم!

 

رشته ای از جانم گسسته می شود،

پاره ای از پیکرم ...

 

بیش از آنچه تو می پنداری، از دست داده ام ...

با این همه،

مبادا تو را آزرده باشم،

که این همه گناه من نیست،

دست روزگار است که می گریاند مرا ...

روزگاری که با عشق بیگانه ست! ...

 

دیگر صدای مرا از میان انبوه صدای رهگذران نخواهی شنید،

چرا که هر افتادنی، ایستادنی را از پی نخواهد داشت!

از پا فتاده ام بانو ... بی آنکه دوباره بخواهم و بتوانم که برخیزم ...

 

باشد که بار این درد را دیگرباره به دوش تو نیفکنم،

باشد که زین پس صدایی از این دل خسته برنخیزد،

با این همه،

در هراسم که مبادا تو را آزرده باشم ...

 

خداحافظ مونس مشرقی

خواهر دقایق پر گریه

تو را دوست می دارم به روزگاری تیره ...

باشد که نشانی از من نباشد و نه نشانه ای،

چرا که سوگوار مرگ دل خویشتنم ...

 

تنها تو و غزلی از دیوان شمس و تفألی تاریک

و دعایی برای آرامش این دل بی درمان ...

 

 

لینک
دوشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸۸ - نفيسه مرادی